|
بنده پرستش خدای میکند هم از انگونه که خدای بنده را! ا.بامداد
|
....گم ميکنم گلايه هايم را در بيکرانگي مهربانيت
وتو چون فريادي رها شده در دامنه هاي سبلاني
که با بادها وزيده ميشوي
که با ابرها شکل ميگيري
وبا پرنده ها اوج.....
وموج ميخورد ميان چشمان تو!
تمام ارامش کوه
تمام ابعاد بيکران جنگل
تمام رنگهاي فصول
ودستانت سبزينه ي گياه است
که چناررا
که اطلسي ها را
که شعمداني ها وداوودي ها را طراوت ارديبهشت ميبخشد
ارديبهشت ميبخشد مرا
حتي مرا که درکوچه پس کوچه هاي اين فصل سرد عبور را هجي ميکنم
وفراموش ميکنم غربت اين شهر را
وارديبهشت ميشوم ميان مهربانيت..........
کوهستاني تو!
ومن
_ دوست دارم سياه باشم
سياه
سياه
سياه!
به همان اندازه سياه که تو دوست داري.....بومي افريقا....يا سرخ پوست امريکا !!!
و يا يک تکه پلاستيک
که درازدحام ابرها به باد ميرقصدوگم ميشود
در امتداد چشمانت........
ومیگذارم سنگ فرشها زیر پایم شمرده شوند بی خودی ـــ بی تو!
پنجره تمام حجم این فصل در نگاه من است
تمام سهم من....
ومن دلواپسم
برای پنجره
دلواپسم برای درختان سبز....برای پرندگانی که کوچ میکنند
دلواپسم برای ذرات سیال هوا که قرار است سردشان بشود
دلواپسم برای لباسهای برهنه ای که ممکن است ازیاد بروند
دلواپسم
برای تو!
برای افکار تودرتویت
برای خلوص واژگانت
برای قداست این فصل که میکاهمش به حرمت چشمان تو!
دلواپسم "بودنت" را
در این هزاره ی پر از انبوه بدی ـــ که دوشیزه ای به زلالیت چشمانت غوطه نمی خورد ــ
حتی اگر تمام برگهای فصل بر نرمی گیسوانت برقصند
دلواپسم:
تو را
چشمانت را
دلواپسم
دلم را
فصل را
پنجره را!
من گم شده ام در حجوم این روزهای سرگردان....
" جان بر لب است و حسرت دردل ...که از لبانش !نگرفته هیچ کامی جان از بدن دراید"....
مرا با تمام گذشته ام باد برد....برد تا درون ایینه های خاک گرفته ی تنهایی
حالا اینجایم
با دستانی خالی و تنها
بی افق
بی ابهت درختان کهن زمان
کلاغها هم کوچ کردند
من ماندم و اشیانه ای خالی
خالی تر از دستان مادر و بی سو تراز چشمان پدر
از جان طمع بریدن اسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمارصحبت کز این دو راهه منزل کر بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن
گویا برفت حافظ ازیاد شاه یحیی یارب به یادش اور درویش پروریدن
........................................................................................................................................
چشمانم سوزشی بی تجربه دارد
مرا دوباره باد با خود برد
شاید زمان باریدن باشد!
تمام رنگها را از برم
تمام ثانیه ها را گم کردم
من گیجم
من در تب نبودنهایش میسوزم....مانند چشمان که در تب ندیدنش!
یخزده است تمام لحظات ؟ یا ایا
این منم که درون التهاب و حسرت منجمد میشوم؟!
چقدر باران خوب است
چقدر افتاب سرد است
چقدر من سرم درد میکند
چقدر همه چیز یخزده!
طعم کال میدهی "دلم"!
چیزی شبیه طعم کس ازگیل یا ترشی تهوع اور ریواس....
بوی کپک ازمیان واژه هایت سرازیر است و بوی نمور ناسزاهای ساختگیت دیوانه کننده است بوی تعفن میدهداین چشمها این لبان وارونه و این تن!
بوی حسرت گرفتی "دلم"!
حالا تا ابد حرف برای گفتن داری..بگو:
"حسرت از رگهای شقیقه ام تا تمام تارهای بی صدای هستی ام
حسرت چشمانش
حسرت دستانش
حسرت حرفهایش
حسرت بودنش..."
و گفت:میشه راه رفت و مورچه ها رو لگد نکرد!
...........................................................................
سناتور هم دروغ گفت!!!![]()
دارم به بهشت فکر میکنم با ان درختان افرای بلندش...ایا دوباره می توانم بخندم؟ این روزها باد نمی وزد دیگر و شکوفه ها دلگیرند ایا زمان ریزش باران نیست؟
اسمان هر روز نقش باریدن را بازی میکند :
دلگیر است
ساکت و
ابری
اما.......................
ایا دوباره باز خواهم گشت به تبلور موزون ذهن به جریان نیایش صبح به کلام گرم و شکسته ی ایمان؟ایا دوباره دقیقه هایم رنگین خواهند شد؟
من دیگر بر کدام زمین می توانم بلند اواز بخوانم؟و بر کدام ستاره نقش ماهی بکشم؟بر کدامین تن میشود احساس را به ترنم بدل کنم؟
من سردم است......وگیجم....و تنها....و بیشتر از هر زمان دیگری برای تو دلتنگم....
تویی که شکوه نفست حزن هزار ساله ی پرنده ها را میبرد ....
تویی که گشایش دستانت سرود چشمه های گمشده در دل بیابانهاست...
تویی که صدای گامهایت نجوای سرخ مورچه ها را میشکند....
تویی که چشمانم لبریز بوی اقاقی چشمانت است
دلگیرم و دلتنگ
دلگیر ثانیه ها و
دلتنگ تو
نمیدونم چرا اومدم اما اصلا قصد نوشتن ندارم
دیروز استاد تو چشام نگا کرد و گفت:امروز کارت فرق کرده....این انعکاس درونت...حالت خوبه نه؟
شونه هام رو بالا انداختم........
اما برگشتنی دیدم راست میگفت استاد
در این بهار
در این اردیبهشت
در این باران
در استانه ی اقاقی ها
من در تمام این استرسها
خودم هستم
و به قول بهنوش:"خودت هستی با تاخیر همیشگی"!!!!
شراب را ایا کسی خواهد داد؟
دلم برای حنیف تنگ شده....برای اوازهای بی منطقش....برای دلی دلی زدنهایش
من چه سبزم....حافظ:
" مرا امید وصال تو زنده میدارد وگرنه هردمم از هجر توست بیم هلاک"
های های تو کجایی نازی...
شاملو را گم کردم
مادرم اینجا بود.............کامیار نام قطعیه یک کودک شد...یا نه ؟...نمیدانم
به انتهای"فهرست شینکلر" رسیدم
بی نقد و کلام
استاد ایا مرا خواهد بخشید؟
ــ
خیر سر عباس اقا مثلا نمیخواستم بنویسم!!!
بره فیزیکدان همسایه را هم انگار باد برده
همانطور که مرا روزی
و تو را هم..............
بر زمینی و اسمانی که خیس باران است
سرگردان
چقدر تکراریم من......
این حجم مکرر بی تاب دیوانه را ایا میشود تا استانه ی اقاقی ها برد؟؟؟؟
دارد دلم برای سکوت چشمانت تنگ میشود
تو
چقدر از حجم تکراری مرا بردی؟
که من اینگونه لبریز از دربه در ی هستم؟
تا به حال به چشمانم نگاه کرده ای ــ از فاصله ای به اندازه ی نفسهایت تا من ـــ
گناهکارم.....بیشتر از بیشرمی تو
دیگر در این بهار نخواهم دیدت
این را گلهای وحشیه ابادی سرودند
تو انجا نبودی
مثل همیشه.....انجا من بودم و لیلا ودلواپسی
من
لیلا
دلتنگی
تو را باد برد....همچنان که روزی مرا !
این من ــ من تکراری ــ هنوز هم بر ماه نقاشی میکشم
بی تو
حس تهی درونم که قد کشید می فهمی؟
ــ یک ثانیه گناه نگاه به چشم تو
روی تمام بودن من خط شک کشید می فهمی؟
پاره شدن تمام تار و پود تنم مرگ را ببین
چون پارگی به بند دلم هم کشید می فهمی؟
این درد از چشم تو شروع شد و اهسته
تا چشم...نه! تا رگ من هم کشید می فهمی؟
این لحظه روی سرم چرخ میخورد ــ بی تو!
ویرانی ساعات من به لحظه هم کشید می فهمی؟
ــ رسواست تمام بودن من بی تو حالا هی
تکرار ته کشیدم و ته کشید می فهمی؟
..................................
................................................
بی خود برای تو هی ضجه میزنم " بفهم "
ایمان من به نمی فهمیت کشید
می فهمی؟!!

گریستن بهانه ی ناچیزی میخواهد همچنان که زیستن!!!
دیشب برای بودن کسی داشتم بهانه میتراشیدم کسی که خیلی وقته بودنش رو حذف کرد بودم....
ادمها بزرگ میشن...ادما یادشون میره....ادما ورشکست میکنن....
اما از همه بدتر بزرگ شدن!
محمد میگفت دلش برا گلبازی های خونه ی بابا بزرگ تنگ شده دلش برا اخرین صبحونه ای که با مامان بزرگ خورده تنگ شده دلش برا بودن تنگ شده .........
دلش میخواد زار بزنه
محمد بهانه ی بچگی کردنهای من و محسن بود.............اما من هیچ وقت دلم برا اون روزا تنگ نشده!
نمیدونم..........توی تمام فکرم محمد ورشکسته دار قدم میزنه
"کیسه ی چایی که عاشق لیوان بود و تنها وقتی توانست عشقش را بگوید که در ابجوش رنگش را باخت.....تازه انوقت لیوان سرخ شد"
محمد گفت:درخت و هوا وعلف تکرار میشن اما میدونی اگه ادم توی یک نگاه بمونه و بعد تمام عمرش رو تو اون نگاه حل بشه چه تبعاتی به بار میاد؟؟؟
فکر کن اصلا امده بودی که برایت شعر بخوانم
که برایم شعر بخوانی!
و من ان کودک سر به هوای اول دبیرستانم ــ سارا ــ که نه هیچ وقت کتاب شعر محبوب تو را یافت نه هیچ وقت برق چشمانت را
ادمها بیخودی بزرگ شده اند
کودکی همیشه میان قلبشان میان دستهایشان حتی میان چشمانشان پر میخورد!
فکر کن امده بودی چند روزی حرفهایم را با تو قسمت کنم
فکر کن امده بودی به تماشای شرارتهای بچگانه ام
فکر کن امده بودی دستانت را جایگزین بادبادکهای باد برده ی اسمانم کنی
فکر کن امده بودی اصلا برایم شعر بخوانی
و من ان کودک...........
ادمها در لحظه عوض میشوند
در لحظه بزرگ میشوند
در لحظه فکر میکنند
در لحظه گریه میکنند
در لحظه بهانه میگیرند
ومن پرم از لحظه ها.....
پرم از بهانه ها.....
و تو پر از دریا پر از اسمان پر از درخت پر از زمین پر از فضا پر از سیب
پر از ایمان پر ازنگاهی
من جز بهانه خالی خالی خالیم
خالی بودن من گنجایش عطر تو را ندارد چه رسد به پر شدن از سنگینی نگاهت!
فکر کن امده بودی که فقط برایت شعر بخوانم
امده بودی که فقط برایم شعر بخوانی